خرید بک لینک

؟ این بحران معنویت یاخلا معنوی در حال پر شدن با چه اکسیری است ؟ آیا بشر به آرامش میرسد؟ از بشر امروز که به شدت در گیر مسابقه ثروت، قدرت و شهوت است، بعید است که به محدودیتهای دنیای روحانی تن دهد . آیا این معنویت دین جدیدی است ؟ خدای آن کیست ؟

۲ ـ ۱. معنویت نوین اجازه دهید تا از منظر روانشناسی بحث انسان ـ دین و معنویت نوین را مطرح نمایم . در ابتدا مایلم تا تصویر نسبتا دقیقی از معنویتی که امروزه در جهان غرب ترسیم میشود ارائه نمایم . اینها بخشهایی از مقاله ای است که از دکتر دیوید . ان. الکینز (DavidN.Elkins) روانشناس بالینی و استاد دانشگاه در باره معنویت در مجله روانشناسی امروز به چاپ رسیده است: یک روانشناس در کمتر از یک ساعت زندگی مرا دگرگون کرد ؛ بیست سال پیش در خلال اولین جلسه درمان، او به من گوش فرا داد به گونه ای که هیچ کس پیش از آن سخنانم را نشنیده بود. داستان زندگی ام را گفتم . این اولین باری بود که آن را برای کسی بازگو میکردم ؛ أما او به هر حال واقعیت را شنید . در انتهای جلسه به آرامی میگفت: شما تشنه معنویت هستید . شروع به گریه کردم . من یک مرد ۳۱ ساله جایی در اعماق وجودم میدانستم حق بااوست .بعد از آن در طی دو سال در قالب یک دوره روان درمانی آموختم که چگونه از روح خود مراقبت نموده آن را تغذیه نمایم . روانشناسی به من مهارتی داد که برای ساختن یک زندگی پر شور و عمیق بدان نیاز داشتم . امروز من به عنوان یک روانشناس بالینی و یک استاد دانشگاه مراجعان و دانشجویانم را در یک تجربه شریک میکنم . چون معتقدم معنویت برای خوشبختی و سلامت روان افراد ضروری است . روزی یکی از دانشجویانم به من گفت: در اواخر روز برای قدم زدن در ساحل دریا رفته بودم . همین طور که خورشید پایین میرفت از تخته سنگی در کنار دریا بالا رفتم . به دریا خیره شدم . به آرامی احساس میکردم که با طبیعت یکی شدم . با خورشیدی که در افق پایین میرفت، با امواجی که پاهایم را میشست، با نور کمرنگی که آسمان سمت غرب را رگه دار کرده بود. او میگفت: در آن لحظه احساس جاودانگی میکردم . میدانستم که این چیزها میلیونها سال قبل از من وجود داشته اند و بعد از من نیز میلیونها سال ادامه خواهند داشت . از زندگی لذت میبرم از اینکه بخشی از همه این چیزها هستم . به شدت تکان خوردم و شروع به گریستن کردم . من مراجعان و دانشجویان خود را ترغیب میکنم که آنچه را عمیقا تحت تأثیر قرار میدهد بشناسند . این چیز میتواند یک سمفونی از بتهون، پیاده روی در کوه یا حضور در یک گالری نقاشی باشد سپس به آنها کمک میکنم تا طبق برنامه منظمی این فعالیتها را در برنامه روزانه خود بگنجانند

۳ ـ ۱. تعریف معنویت معنویت در لغت لاتین (Spirtuality) به معنای تنفس است و به تنفس زندگی اشاره دارد. به این معنا که با معنویت قلب خود را بگشاییم و ظرفیت تجربه عظمت، تقدس و سپاسگزاری را در خود پرورش دهیم . اندوه زندگی را حس کنیم . شور و شوق وجود را بشناسیم و خود را تسلیم حقیقتی کنیم که والاتر از ماست

۴ ـ ۱. ویژگی های معنویت نوین به نظر میرسد این تصویر از معنویت با تصویر کلیشه ای آن در ذهن ما متفاوت است. در تلقی ما معنویت ارتباط تنگاتنگی با دین دارد و دین مجموعه ای از معارف است که از حقایقی ماورای عالم مادی سخن میگوید. حقایقی که بر اساس آن انسان در نظام خلقت جایگاه خاصی دارد و باید برای حفظ آن جایگاه خاص مسیر ویژه ای را طی نماید و این مسیر رفتارهای خاصی را میطلبد . پس باید کارهایی را انجام داد و کارهایی را ترک نمود . ویژگی های معنویتی که دکتر الکینز برای ما تشریح میکند با ویژگیهای معنویت دینی متفاوت است . در چارچوب دین، معنویت امری ذهنی، خیالی و حاصل از احساسات سرشار انسانی نسبت به واقعیات مادی نیست بلکه احساسی است که انسان نسبت به حقایقی که در افقی بالاتر از عالم ماده قرار گرفته اند پیدا میکند . حقایقی که وجود دارند و بر عالم تأثیر میگذارند . ولی در معنویت نوین به هیچ وجه بحث حقیقت در میان نیست و هر گونه تجربه عاطفی یا هیجانی شدید نسبت به هر موضوعی میتواند معنویت به حساب آید . مهم این است که شما برانگیخته شوی ؛ احساس اوج و تعالی نمایی و یا به اصطلاح، سرشار از حس عظمت گردی . چنین است که یک قطعه موسیقی، یک شعر عاشقانه و ... میتواند شما را در فضایی معنوی پرواز دهد . از سوی دیگر در معنویت نوین اثری از تکلیف نیست . شما میتوانید (بلکه شایسته است که) با آغوش باز به سراغ هر گونه تجربه ای بروید. تجربه ای که میتواند آن نقطه اوج را برای شما به ارمغان بیاورد . ولی در معنویت دینی تجربه معنوی میسر نمی شود مگر در چارچوب ضوابطی خاص . اصلاً بعضی تجارب معنوی تنها زمانی حاصل میشود که شما از بسیاری از تجارب دیگر چشم پوشی نمائید . تجربه یک گناه، قطعا احساس لطیف معنوی یک حضور در نماز را لکه دار میکند

۵ ـ ۱. جهان به کدام سو میرود؟ دکتر الکینز در بخش دیگری از مقاله خود تمایزی را که ما میان معنویت دینی و معنویت نوین در جهان غرب قائل میشویم مورد تائید قرار میدهد . وی میگوید: پژوهشها نشان میدهند که اکثر آمریکاییها خواهان معنویت اند . أما آنها احتمالاً به دنبال اشکال دینی آن نیستند . بر طبق نظر سنجی های ملی از هر ده آمریکایی نه نفر به خدا معتقدند و دین را در زندگی خود امر مهمی میشمرند . انتشار و فروش میلیونها کتاب با درون مایه های معنوی در مقایسه با سایر موضوعات بیشترین رشد را نشان میدهد. برنامه های تلویزیونی مثل جستجوی خدا در آمریکا مخاطبان زیادی پیدا کرده است. روزنامه ها و مجلاتی مثل تایم، نیوز ویک و نیویورک تایمز داستانهایی درباره ایمان و شفا یافتن ـ علم، خدا ـ انسان و انتخاب دین منتشر کرده اند. أما پژوهشهای دکتر وید کلارک نشان میدهد که تعداد زیادی از جوانان ادیان رسمی را کنار گذاشته اند: ۸۴ درصد از یهودیها، ۶۹ درصد از پروتستانها و ۶۷ درصد از کاتولیکها البته نه به خاطر اینکه علاقه خود را به معنویت از دست داده اند بلکه از این جهت که ادیان رسمی نیازهای معنوی آنها را برآورده نکرده اند . آتش اشتیاق به معنویت را نمیتوان به حساب بازگشت ادیان توحیدی دانست . ۳۲ میلیون جوانی که امروزه در آمریکا به هیچ دینی معتقد نیستند، به رسوم شرقی، فلسفه عصر جدید، افسانه های یونانی، روانشناسی یونگی، سنتهای آیین شمنی، ماساژ، یوگا و ... روی آورده اند . بسیاری در جستجوی معنویت به سراغ موسیقی، شعر، ادبیات، نقاشی، طبیعت و ارتباطهای صمیمانه رفته اند . گرایش به اشکال جایگزین معنویت در آمریکا به شدت رو به گسترش است . چرا ؟! برای پاسخ دادن به این سؤال باید ویژگی های بشر امروز را به خوبی بشناسیم. درست است که بشر امروز به معنویت رو کرده است و در جستجوی خدا برآمده است، أما کدام خدا ؟ خدایی که بشر به دنبال آن میگردد با خدایی که در ادیان توحیدی توصیف میشود چه تفاوتی دارد ؟ بشر امروز خود را در مرکز عالم میبیند: ما میتوانیم و حق داریم که بنا به خواسته خود عالم را به انحای مختلف مسخّر نماییم. حتی میتوانیم خدا را نیز به خدمت بگیریم تا به آرامش برسیم . احساس قدرت نماییم و از زندگی لذت ببریم . باز به مقاله دکتر الکینز باز میگردیم: در گذشته وقتی روانشناسی هنوز دانش جدیدی بود تلاش میکرد تا خود را از تبیین های دینی مورد رفتار انسان جدا نماید و واقعیات مورد نظر خود را تنها به وسیله تحقیقات علمی کشف نماید . در ابتدا جو غالب در روانشناسی مخالفت با ایمان دینی بود. فروید مؤسس روان تحلیلگری تصریح میکند که دین تنها شکلی از آسیب روانی است یک نوروز (روان رنجوری) وسواس گونه که از احساس درماندگی دوران کودکی ناشی شده است .اما بعدها تعدادی از چهره های برجسته تاریخ روانشناسی مثل گوردن آلپورت ـ اریک فروم ـ ویکتور فرانکل ـ آبراهام مازلوـ رولومی ـ معنویت را یکی از محورهای اساسی کارهای خود قرار دادند . کارل یونگ به حدی پیش رفت که گفت: معنویت یک عنصر اساسی در سلامت روان است . او تنها کسانی را میتواند درمان کند که از یک نگاه دینی و یا معنوی به زندگی برخوردار باشند . گرچه روانشناسان معاصر نیز نظیر اسلافشان در مورد دین نگاه یکسانی ندارند أما آنها نیز تائید میکنند که دین نقش مهمی در سلامت روان افراد ایفا میکند . ملاحظه مینمایید که آنها چگونه دین را از جایگاه رفیعش پایین کشانده و تنها به عنوان عنصری که در سلامت روان نقش مهمی ایفا میکند بدان مینگرند . از این رو احساساتی از قبیل احساس گناه یا محدودیت در برخورداری از مزایای زندگی را تخطئه میکنند چون به خودپنداره شخص، آسیب میرساند . از نظر دکتر الکینز از رقص سرخپوستان تا رقص ستایش یهودیان ـ از سماع درویشان مسلمان تا مراقبه راهبان بودایی ـ از آیین های عبادی پر جذبه کلیسا تا جلسات سکوت پر ابهت کواکرها، همگی جلوه های مختلف حس معنوی بشرند که هدف آنها ایجاد حس شفقت و مهربانی و تأثیر آن بهره وری از سلامت جسمی و روانی است.

۶- ۱. بازگشت به گذشته تا هزاران سال یعنی مدتها قبل از ظهور پزشکی مدرن، مردم معنویت را راهی برای درمان بیماریها میشناختند . فرهنگ های کهن معتقدند که همه چیز توسط ارواح کنترل میشوند از جمله سلامتی و بیماری . وقتی یکی از اعضای یک فرقه مذهبی بیمار میشد ؛ رئیس قبیله تلاش میکرد تا با استفاه از اذکار و وردهای دینی و یا آیین های خاص شیاطین را از وی دور کرده، پیوند او با دنیای مقدس را دوباره برقرار نماید. امروز نیز بشر به همان راه میرود با این تفاوت که آن روز دین در تمام شئون زندگی جامعه سنتی حضور داشت أما بشر امروز دست دین را از تمام شئون کوتاه کرده آن را تنها به یک احساس شخصی که به رضایت از زندگی کمک میکند تقلیل داده است . پس میتوان گفت که خدای معنویت نوین، خود بشراست.

۷ ـ ۱. رابطه بین معنویت و تصوف نیز دلیلی نداریم که کسانی بوده اند و یا هستند که با استفاده از سنت معنوی دیگران را به حق وصل کرده باشند مگر آنچه که صوفیان مدعی هستند که اقطاب آنان از این نیروی فوق العاده برخوردارند و مریدان خود را به صورت معجزهآسا به حق رسانده و به مقام فنا و بقا میرسانند.۳ ایشان معتقد است که حیات معنوی پیامبر نزد همگان معلوم نبوده و اصولا همگان اهلیت درک آن را ندارند از میان مسلمانان فقط مؤمنان متوجه آن بودند و به هدایت معنوی پیامبر از این مائده آسمانی بهره میبردند و از آنجا که معارف معنوی مربوط به سنت نبوی به زبان نمی آید و اصولا نانوشتنی است و فقط قلوب مؤمنان آنها که اهل معرفت بودند پذیرای آن بوده این معارف سینه به سینه منتقل میشده است. این سخن آقای پازوکی برگرفته از فرهنگ تصوف میباشد نه از آیات و روایات و دلیل عقلی که البته خود نیز بر این مطلب با این گفته خود که اصولا معارف معنوی نانوشتنی است اعتراف نموده است . افزون بر آن چیزی که نا نوشتنی یا ناگفتنی است چگونهx88 در زمان حیات خود بدون هدایت تشریعی با استفاده از سنت معنوی کسی را به صورت تکوینی هدایت نموده و او را به حق وصل نموده باشد . ثالثا خود سنت معنوی به خودی خود و به صورت خارق العاده نمی تواند وظیفه ایصال به حق را انجام دهد .بنا بر این بعد از وفات پیامبرx88 را که مرادش همان تصوف است ایصال الی المطلوب دانسته است اولا هیچ دلیلی بر این مطلب وجود ندارد. ثانیا هرگز قابل اثبات نمی باشد که پیامبرx88 آمده اند به علت نداشتن ارزش معنوی کوچکترین نقشی در مسیر معنوی بندگان به سوی خدا نداشته باشد . البته آقای پازوکی قبلا در مقاله ای به نام « تصوف و بحران معنویت » که در روزنامه شرق چاپ شده بود بر این مطلب تصریح نموده و گفته است که عبادات و شریعت ناتوان و غیر مؤثر در اشباع خواسته های معنوی جوانان هستند منتهی در آن مقاله تصوف را به عنوان بعد معنوی اسلام جوابگوی خواست های بشر دانسته و در این مقاله ولایت را سنت معنوی پیامبر اسلام معرفی نموده که در نتیجه از دیدگاه ایشان ولایت همان تصوف خواهد بود همانگونه که گفته شده تصوف همان حقیقت است که در برابر شریعت مغز مغز است.۱ اگر آن طوری که گوینده این سخن میپندارد عباداتی که در ظواهر دین دستور به انجام آنها داده شده مثل نمازهای یومیه و نوافل روزانه و شبانه، روزه های واجب و مستحبی، دعاها و شب زنده داری ها، حج، زکات، انفاق، احسان، صبر، توکل و ... عاری از معنویت هستند و باعث ایجاد و رشد معنویت و تقرب به خدا نمی شوند، پس غیر از این امور کدام اعمال و رفتار باطنی، بار معنوی را دارا میباشد؟ علامه طباطبائی در رد چنین پنداری میفرماید: درست است که تحت ظواهر شریعت حقایقی است که باطن ظواهر میباشند و اینکه برای انسان راه دسترسی به این بواطن وجود دارد باز حق است، لکن طریق و راه رسیدن به آن انجام دادن ظواهر دینی به طوری که سزاوار است میباشد نه غیر آن . و حاشا اینکه باطنی باشد و ظاهری به سوی آن هدایت نکند و باز حاشا از اینکه چیزی نزدیکتر از آنچه که شارع دین به آن دلالت و هدایت نموده وجود داشته باشد و شارع از آن غافل شده و یا تساهل نموده و ازآن رو گردانده باشد در حالی که شارع میفرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِِِِِِِِِِِِِِِکُلِّ شَی ءٍ»۲ بنابراین مطرح کردن چیزی به نام سنت معنوی حالا تحت عنوان ولایت با تصوف جدای از سنت ظاهری و شریعت هیچگونه مبنای دینی و عقلی ندارد. اینکه دکتر پازوکی جنبه ولایتی یا سنت معنوی پیامبرx88 است. از این جنبه سنت نبوی فقط احکام ظاهری فردی و مدنی و به اصطلاح احکام قالبی را شامل میشود ولی باطن و حقیقت رسالت شان معنوی و یا به اصطلاح شأن مبدا هستی معرفت و راه وصول به حضرت حق نشان میدهد. از جنبه رسالتی سنت نبی ارائه طریق است . ولی از جنبه ولایتی مراد ایصال به مطلوب یا وصول به حضرت حق است .بنابر آنچه گفته شد سنت نبوی دو جنبه دارد: جنبه رسالت و جنبه ولایت ؛ ولایت مغز و باطن رسالت است . در این گفتار مسئله ولایت که محور اصلی طریقههای تصوف و فلسفه وجودی اقطاب صوفیه را تشکیل میدهد باطن و حقیقت دین تلقی نشده است . و با یک حرکت قهقرایی به علت تضاد بین تفکر اقطاب صوفیه و علمای دین، بین ظاهر و معنای دین جدایی ایجاد گردیده است تا تضاد بین علما و فقها و بین صوفیه قابل توجیه گردد . این مسئله از آنجا بهتر روشن میشود که آقای پازوکی از اقامه کوچکترین دلیل عقلی و نقلی بر تفکیک ظاهر و معنا و دوگانگی این دو بعد دین عاجز مانده و فقط ادعای خود صوفیه را دلیل بر این مطلب گرفته است .ثانیا لازمه این مبنا این است که تمام دستورات خداوند که در قرآن و در قالب قول فعل و تقریر رسول خداx88 را صرفاً سنت ظاهری دانسته، سنت دیگری به نام سنت معنوی یا باطن و حقیقت رسالت که هیچ ربطی به سنت ظاهری ندارد مطرح نموده و ادعا کرده است: آنچه از این تعریف در فقه اسلامی مورد نظر است، صرفاً شأن رسالت یا به اصطلاح عرفانی جنبه الی الخلقی پیامبرx88 را به سنت معنوی و سنت ظاهری تقسیم نموده و صوفیان را حاملان سنت معنوی پنداشته است . از آنجا که این مقاله مانند برخی مقالات دیگر ایشان خالی از اشکال نبوده نقد و بررسی برخی مطالب را از نظر میگذرانیم. آقای پازوکی بعد از اینکه در راستای اثبات حقانیت تصوف قول و فعل و تقریر پیامبرx88دکتر شهرام پازوکی در چند مقاله ای که از او در برخی از مطبوعات به چاپ رسیده است تلاش نموده که تصوف را به عنوان بعد معنوی بر دین تحمیل کند .این بار در مقاله ای به نام باز اندیشی سنت معنوی نبی در دوره مدرن که در شماره ۳۲ فصلنامه «هفت آسمان» چاپ شده با ابتکار جدیدی سنت رسول خدا به قلوب آنان منتقل شده عاجز میباشد لکن برای قرنهای بعدی بزرگان صوفیه را حاملان این سنت دانسته و چنین میگوید: در تاریخ اسلام عارفان و بزرگان تصوف حاملان این سنت بوده اند و هر بار که بیم تضعیف آن میرفته درصدد تجدید و احیای آن بر آمده اند. چیزی که در این رابطه قابل توجه است این است که مدعیان این مطلب به جز ادعای خود صوفیه هیچ دلیلی را نمی توانند بر آن اقامه کنند. با اینکه قبلا با بیان علامه طباطبائی گفته شده که انفکاک شریعت از معنویت غیر معقول و غیر منقول است و فقط از راه ظاهر وصول به معنا امکان پذیر است و لذا میتوان گفت: صوفیان به دلیل آنکه با ظواهر دین و شریعت به دلیل پوسته بودن آن نسبت به طریقت سروکاری ندارند نمیتوانند حاملان سنت معنوی هم باشند.x88قابل فهم و درک گردیده تا چنین قضاوت شود که فقط قلوب مؤمنان پذیرای این معرفت بوده است . ثانیا به فرض اینکه امور نانوشتنی قابل دریافت باشند اهل معرفت چگونه اهل معرفت شده اند و استعداد پذیرش معارف دینی را به دست آورده اند؟ اگر بدون پذیرش معارف معنوی از پیش، اهل معرفت بوده اند، دیگر نیازی به پذیرش سنت معنوی نداشته اند و اگر با پذیرش سنت معنوی اهل معرفت شده اند پس پیش از آن اهل معرفت نبوده اند. بنابراین پذیرش سنت معنوی در اثر دوری که برپایه این سخن لازم میآید غیر ممکن میگردد و نیز بر گوینده این سخن است که بگوید مؤمنینی که این معارف را از پیامبر حالا به هر نحوی که گرفته اند چه کسانی هستند . آقای پازوکی هر چند از نام بردن کسانی که به پندار او سنت معنوی از پیامبر را تکه تکه نموده و هر تکه را به طائفه ای از مسلمانان اختصاص داده و برخی را از معنویت و برخی دیگر را از ظواهر شرع بی بهره ساخته است. أما اگر مراد از معنویت و احوال ایمانی، برنامه ها و مراسم خانقاهی باشد، به یقین میتوان گفت که زندگی پیامبر از این نوع معنویت پاک و عاری بوده است . دکتر پازوکی در قسمت دیگری از این مقاله با یک تیر دو نشان را هدف گرفته از کلمه «سنی» که در اشعار مولانا و شاه نعمت الله به کار رفته اصطلاح سنت معنوی را استنباط نموده و به این ترتیب هم سنی بودن آنان را توجیه کرده و هم این اصطلاح را برابر شریعت بر کرسی قبول نشانده است . اوچند بیتی را از مولانا این گونه ذکر میکند:x88 آن را اظهار و بیان میکرد همانگونه که صوفیه اعلان کرده اند چون خود شرع از همه بیشتر باید این امور را رعایت میکرد . اگر چنین چیزی حق نیست پس بعد از حق جز ضلال و گمراهی چه چیزی میتواند باشد؟۷ ایشان در ادامه مقاله اهل ظاهر و شریعت را به تنگ نمودن سنت متهم میکند و میگوید: تجدید سنت معنوی توسط عارفان معمولاً در دوره هایی صورت گرفته است که اهل ظاهر سنت نبی را تنگ کرده و آن را به شریعت منحصر کردهاند. گویی پیامبر اکرم حیات معنوی و احوال ایمانی نداشته و فقط اهل ظاهر بوده است! در برابر این اتهام سزاوار است گفته شود که از دیدگاه خود صوفیه حیات پیامبر از معنویت و احوال ایمانی خالی میگردد، زیرا جدایی معنویت از شریعت این مطلب را برای پیامبر خدا ثابت میگرداند أما از دیدگاه اهل شریعت که فقها و متکلمین باشند ظواهر شرع همه اش معنویت است و جدایی بین آنها غیر معقول میباشد و این صوفیه هستند که به خیال خود سنت واحد پیامبرx88آقای پازوکی در جهت توجیه فرهنگ تصوف از دوگانگی سنت به سه گانگی آن قدم برداشته و بیانی این گونه دارد: تأکید و رجوع اهل عرفان به تقسیم ثلاثی سنت به شریعت طریقت و حقیقت یا متناظر آن، اسلام، ایمان و احسان، ناظر به تجدید سنت در همه ابعاد است . پیامبر اسلام میفرماید: شریعت گفتار من طریقت کردار من و حقیقت احوال من است . این روایتی که برای مشروعیت دادن به طریقت و حقیقت در برابر شریعت مورد تمسک قرار گرفته در هیچ کتاب حدیثی معتبر شیعه و سنی اثری از آن دیده نمی شود و روی این جهت، «عجلوئی» آن را در کتاب خود به نام «کشف الخفا و مزیل الالباس ...» از روایاتی شمرده که فقط بر سر زبانهای مردم جای میشد و میگوید من کسی را ندیده ام که این روایت را ذکر کرده باشد . بلی بعضی ها میگویند که آن را در کتابهای بعضی از صوفیه دیده اند.۴ بی تردید این حدیث از مجعولات خود صوفیه میباشد، زیرا منشأ اصلی آن کتاب (غوالی اللئالی) تالیف ابن ابی جمهور احسابی است که خود او صوفی معروف و دارای طریقه تصوف بوده است .۵ و این روایت را هم در این کتاب بدون ذکر هیچ سندی به پیامبر سلام نسبت داده است .۶ و بعد از آن این حدیث در هرکتابی که ذکر شده یا استناد آن از این کتاب تجاوز نمی کند و یا به طور غیر مستند ذکر گردیده است. اگر این حدیث واقعا از پیامبر صادر شده بود، علامه طباطبائی نمی فرمود که اگر آنچه که صوفیه به عنوان «اسرار الشّرعیّه» ادعا میکنند و به عنوان حقیقت آن را پذیرفته و ظواهر دین را مثل پوست برای حقیقت با طریقت پنداشته اند واقعیت میدانست، سزاوارتر بود که پیامبر چـشم حس راه ست مذهـب اعتزال دیده عقـل اسـت سـنّـی در وصـال سـخـره هـسـتـنـد اهــل اعـتــزال خـویـش را سـنّـی نمایـد ازضـلال هر که درحـس ماند او معتزلی اسـت گرچه گوید سنیام از جاهلی اسـت هر که بیرون شد زحس او سنی است اهل بینش چشم حس خویش بست و سپس میگوید: اینها مواردی است که نشان میدهد که مولانا سنی را به معنای فرقه ای آن نیاورده، بلکه به معنای اهل سنت و صحیح میداند . ممکن است تصور شود که مولانا در این جا از سنی بودن ضد معتزلی بودن و لذا اشعری بودن را اراده کرده ( ولی باید توجه داشت که اولا معتزله و اشاعره هر دو از نظر فرقه، سنی اند) ولی مولانا از مقام و معرفت قلبی سخن میگوید که هر دو گروه معتزله و اشاعره و همچنین اکثر متکلمان شیعه به آن التفات چندانی ندارند . اشکال این اظهارات این است که اولا هر چیزی که در اشعار مولانا و یا هر شاعر دیگری سروده شده باشد، لازمه اش این است که آن چیز حتما حق است. ثانیا ممکن است مولانا در این اشعار از معرفت قلبی سخن بگوید لکن آن را روش اهل سنت مصطلح دانسته و به این گروه تخصیص داده و فرقه های دیگر اسلامی را از آن بی بهره دانسته است و لذا از این اشعار آنچه که آقای پازوکی به عنوان سنت معنوی اراده نموده است به دست نمی آید . افزون بر اینها در این ابیات بر سنی بودن معتزله تصریح شده است لکن مولانا سنی بودن معتزله را به خاطر افراط آن در حس گرایی و عقل گرایی نپذیرفته است و بر این اعتقاد معتزله اعتراض دارد. علامه محمد تقی جعفری این مطلب را این گونه بیان میکند: اشعار مولانا ناظر بر اختلاف معتزله با سایر مسلمانان در نتیجه حواس ظاهری میباشد به این معنا که معتزله معتقدند محصول حواس پنجگانه در درون انسان به هیچ وجه با هم پیوستگی ندارد. امام جلال الدین بلخی میگوید هر چند حواس ظاهری اختلافاتی با یکدیگر دارند ولی هنگامی که نتایج آنها به درون منتقل میشوند در یک وحدت عالی تر متحد میگردند. از نظر معتزله عقل همان حس است و تعقل های انسان در نزد معتزله مانند حواس ظاهری پنجگانه انواع گوناگون دارد. در این اشعار مولانا بر معتزله اعتراض میکند که دامنه عقل را بیش از حد وسعت داده است و حتی در دریافت حقایق عالی برای آن جایگاهی قائل شده اند.۸ شبستری همچون مولانا بر معتزله چنین اعتراض میکند:۹ چو اکمه بی نصیب از هر کمال است کسی کو را طریقِ اعتزال است آقای شهرام پازوکی میگوید: شاه نعمت الله ولی نیز سنی بودن را به معنای تابع سنت معنوی بودن به کار میبرد . وی در اشعار خویش بیش از چهار صد بیت اعم از قصیده و غزل در مدح علی (ع) و اهل بیت دارد و اصولا ایمان را حب آل علی میداند و خطاب به آن گروه از شیعیان علی که سنت را فقط به معنای ظاهری آن میفهمند میگوید: ای کـه هستی محـب آل عـلـی مؤمـن کـامـل وبـیبـدلـی ره سنی گزین که مذهب ماست ورنه گم گشته ای و در خللی رافضـی کیسـت دشمن بوبکر خارجی کیست دشمنان علی آقای پازوکی از ذکر ادامه ابیات که بر سنی گری اصطلاحی شاه نعمت الله صراحت دارد خودداری نموده. آن اشعار این گونه است:۱۰ هر که او هر چهار یار دارد دوست امت پاک مذهب است و ولی دوســتـدار صـحابـهام به تـمـام یــار سـنـی و خـصم معتزلی مطالبی را که آقای پازوکی در مورد این اشعار بازگو نموده قابل قبول نمی باشد زیرا اولا این دعوت شاه نعمت الله از شیعیان به سوی مذهب خود است به دلایل متعدد که مجالی برای ذکر آنها نیست از کوچکترین ارزشی برخوردار نیست . ثانیا حب علی و آل علی(ع) به تنهایی نمیتواند مصداق ایمان باشد . چه اینکه تمام مسلمانان به جز وهابی ها، خوارج و نواصب محبت اهل بیت را به مقتضای صریح قرآن در روایات پیامبر(ص) واجب میدانند۱۱ و چه بسا که غیر مسلمانان نیز علی و اولاد او را دوست داشته باشند و ارکان اصلی ایمان بر طبق صریح روایات و روایات اعتقاد به توحید، معاد و نبوت و نیز امامت و خلافت الهی اهل بیت(ع) میباشد. افزون بر این مطالب از این ابیات سنت معنوی که شاه نعمت الله و یا هر صوفی دیگر تابع آن شمرده شود قابل دریافت نمی باشد . بلکه این شعرها ناظر به مذهب شاه نعمت الله است . بدین معنا که او در عین حال که از اهل سنت است و معتقد به حقانیت خلفای چهارگانه بعد از پیامبر (ص) و دوستدار تمام صحابه رسول خداست، حضرت علی را نیز دوست میدارد و با او دشمنی نمی ورزد و این چیزی نیست که فقط شاه نعمت الله قائل به آن باشد بلکه تمامی اهل سنت به جز گروههای که استثنا شدند دارای چنین اعتقادی هستند. دکتر پازوکی اعتقاد خود را در مورد فقها و علمای دین که گویا در مورد اصول دین بی اعتنا هستند و فقط بر عمل تأکید دارند چنین ابراز میدارد: بیشتر از درست بودن نظر و عقیده (Orthoprax) در تفسیر کاملا فقهی از سنت اسلامی بر درست بودن عمل تأکید شده است (Orthodoxy) . این نظریه آقای پازوکی با وجود آیات و روایات بی شمار درباره ایمان و عقیده که توسط علما دین تفسیر و توضیح گریده با واقعیت منافات دارد . گویا ایشان این آیات و روایات و لااقل کتاب اصول کافی را که فقها و علما سخت به آن پای بند هستند ملاحظه نکرده که چنین نظریه ای خلاف واقع را به علما دین نسبت میدهد ؛ آنجا که ایشان میگوید: طبیعی است کسانی که اهل سنت معنوی باشند خود به خود به جرم عدم انحصارشان به معنای ظاهری سنت متهم میشوند نیز دچار اشتباه شده است، زیرا در تاریخ اسلام اطلاق عنوان رفض یا خارج بودن از سنت معنوی سالبه به انتفاء موضوع میباشد چون هیچگاه کسانی با نام پیروان سنت معنوی وجود نداشته تا این عناوین بر آنها اطلاق گردد و هیچ کس از صوفیه هم به معنای رافضی یا خارجی یاد نشده است بلکه از دیدگاه اهل سنت رافضی به کسی گفته میشود که اصحاب رسول خدا را مورد انکار قرار داده و شتم را نسبت به آنآنجایز میداند۱۲ کلمه رفض در مقابل نصب به کار برده میشود و محبین اهل بیت به رافضی معروف بودهاند این سخنان از مقایسه شعر شافعی و ابن تیمیه به خوبی روشن است . شافعی میگوید: ان کان رفضـا حب آل محمد فلیشهد ان الثقلان انی رافضی و ابن تیمیه در مقابل او سروده است که: ان کان نصبا حب محب محمد فلیشهد ان الثقلان انی ناصبـیعنی بالاخره آقای شهرام پازوکی در برابر آنانی که میگویند تصوف جایگاهی در متون اسلامی ندارد، میگوید از دلایل مشهور این گروه در رد سنت معنوی این است که احادیث منقول دال بر شئون معنوی نبی قلیل است یا اینکه دارای سند واحد است . این نوع استدلال از عدم توجه به این واقعیت حاکی است که اصولا احادیث معنوی و عرفانی از گونه مطالبی نیست که همه مسلمانان اهلیت سمع یا فهم آن را داشته باشند تا به تواتر نقل شوند این قابلیت فقط مخصوص ائمه اطهار (ع) و خواص و اصحاب سر پیامبر اکرم بوده است . بی تردید قرآن و روایات معصومین اصلاً شئون معنوی و اخلاقی دین را فروگذار نکرده است و آنچه که در قرآن کریم و روایات دیده نمی شود مبانی و ارکان تصوف است که از نظر آقای پازوکی همان سنت معنوی میباشد ولی ایشان در حل این اشکال به تناقض گویی گرفتار شده است، زیرا قبلا گفته است که معارف سنت معنوی اصلاً به زبان نمی آید و اصولا نا نوشتنی است . در اینجا هم بهتر بود همین پاسخ را میدادند نه اینکه بگوید احادیث معنوی و عرفانی از گونه مطالبی نیست که همه مسلمانان اهلیت سمع یا فهم آن را داشته باشند تا به تواتر نقل شود. و نیز اگر این مطلب درست باشد پس چرا صوفیان و بزرگان آنان برخلاف آنچه که میگویند این گونه مطالب غیر قابل فهم را در کتابهای ضخیم و گفتارهای شان به خورد مردم عوام میدهند مگر اینکه گفته شود در دوره مدرن این مطالب برای همگان قابل فهم گردیده اند. در مجموع چند مقاله ای که از ایشان در راستای جا اندازی تصوف به عنوان بعد معنوی دین اسلام منتشر شده چندین ضعف عمده دارد که میتوان به چند مورد اشاره کرد: ۱. معمولاً بیشتر مطالب و ادعاها بدون ارائه دلیلی مطرح شده و فقط به دلایل نقل از خود صوفیه اکتفا گردیده است . ۲. در برخی موارد نصوص روشن با سلیقه ذوقی در جهت اثبات مدعا در معرض تاویل قرار گرفته است . ۳. در بعضی موارد بدون رعایت منطقی، از مغالطه و تناقض گویی استفاده شده و نتیجه مطلوب بر آنها مترتب شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 18:12&nbsp توسط حبیب الله صالحی( روحانی) |

برچسب: انسان,معنویت, نویسنده: علی دادخواه تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:35

صفحه بندی